4
نه به اینکه هوا چقدر گرمه
نه به اینکه چقدر تشنمه...
فقط با لبخند توی خیابون قدم می زنم
دختر و پسرایی رو می بینم که از امتحان برگشتن
به عابرایی که از کنارم می گذرن نگاه می کنم هر کدومشون یه درگیری ذهنی دارن واس خودشون
تو ایستگاه اتوبوس می شینم از گرمای هوا هلاک شدم
یهو یه ماشین به یه موتور می زنه و موتورری زمیم می خوره و ماشین بی رحم پاشو میزاره رو گازو می ره
آخه چقدر نامردی رو رواج دادیم تو جامعمون....
همینکه دارم از این مردم نا امید میشم یهو یکیو میبینم که ماشینشو متوقف میکنه و به موتور سوار کمک میکنه
نههه پس هنوزم داریم ادم با معرفت تو جامعه...
اتوبوس میاد سوار میشم
خیره میشم به چند تا بچه کوچیک که تو اتوبوس سر و صدا میکنن
یکم اونورترشون دوتا خانوم مسن با کلی خرید نشستنو باهم پچ پچ می کنن خندم میگیره از این خاله زنک بازیا
همون ایستگاه یه خانوم با پسر 4-5 سالش پیاده میشنو اتوبوس راه میفته اما بی خبر از اینکه در اتوبوس بسته شده و
پسر کوچولو جامونده و حالا داره با صدای لرزون و گریونش داد میزنه:
آقا آقا نگه دارین
لطفا نگه دارین....
و مامان طفلک پسرک گریون دنبال اتوبوس میدوه
که بالاخره اقای راننده اتوبوسو نگه میداره و این کوچولو پیاده می شه
اتوبوس با این اتفاق به همهمه میفته و همه میخندن...
بالاخره بعد کلی اتفاق میرسم خونه و خسته و کوفته در خدمت شمام
و منتظرم تا این امتحانای لعنتی هر چه زودتر تموم بشه...